قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
773
تاريخ الفي ( فارسى )
در روضة الصفا آورده است كه ابن زياد بعد از قتل مسلم بن عقيل تعيين عمّال مىنمود كه به ولايات روند . از آن جمله منشور ايالت رى به نام عمر سعد نوشته پيش او فرستاد . و چون آوازهء آمدن امام حسين به كوفه شيوع يافت ، ابن زياد به عمر سعد گفت : اوّل به حرب حسين بايد رفتن ، و چون از آن مهم فارغ شوى به جانب عراق عجم و رى بايد رفت . عمر سعد گفت : ايّها الامير ! از محاربهء حسين بن على مرا معاف داشته اين امر را به ديگرى حواله كنيد . ابن زياد گفت : ملتمس تو مبذول دارم به شرط آنكه منشور ملك رى بازفرستى كه ايالت رى به كسى تعلّق دارد كه به حرب حسين بن على قيام نمايد . عمر سعد گفت : مرا دو روز مهلت ده تا از سر بصيرت جواب گويم . پس چون عمر سعد به اصحاب خود در اين باب مشورت كرد حمزة بن مغيره - كه خواهرزادهء عمر سعد بود - فرياد برآورد كه : اى خال ! به خدا سوگند كه حرب حسين بن على گناهى است كه بالاتر از آن گناهى نمىبينم . و اللّه كه ترك سلطنت و بيرون رفتن از دنيا بهتر از آن است كه پيش خدا روى و خون حسين بن على در گردن تو باشد . عمر سعد در آن شب تمام در اين انديشه بود . آخر حبّ جاه ديدهء بصيرت او را پوشانيده در چاه ضلالت انداخت تا آنكه اختيار حرب امام حسين ، عليه السّلام ، كرد . در روضة الشهدا آورده كه چون امام حسين ، عليه السّلام ، در كربلا فرود آمد ، رقعهاى نوشت به سليمان بن صرد خزاعى ؛ مضمون آنكه : « اى سليمان ! تو به من نامه نوشتى و استدعاى آمدن من كردى و من بنابر استدعاى تو آمدم . اكنون مرا يارى كنى و عهد خود را وفا نمايى قاعدهء مروّت به جاى آورده باشى ، و اگر بىوفايى كنى اين صورت از اهل كوفه غريب نيست كه با پدر و برادر و پسر عمّ من همين كردند . حالا لشكر مخالف سر راهها بر من گرفتهاند ، اگر يارى كنى نيكو باشد و الّا من تن به قضاى خدا در دادهام . » پس نامه را به قيس اعرابى داد . قيس روى به كوفه نهاد . راهداران او را بگرفته پيش پسر زياد بردند . چون چشمش بر ابن زياد افتاد نامه را بغل بيرون كرد و بدريد . عبيد اللّه زياد گفت : اين نامه از كجا آوردى ؟ قيس جواب داد : از پيش امام حسين . گفت : چرا بدريدى ؟ گفت : تا تو نخوانى ، كه اسرار محبّان بر دشمنان فاش كردن شرط مروّت نيست . ابن زياد گفت : تو را از دو كار يكى بايد كرد تا از چنگ من رهايى يا بى . يا نامهاى آن كسان كه نامه بديشان آوردى بگوى يا آنكه بر منبر رو و حسين و پدر و برادرش را ناسزا بگوى و مرا و امير المؤمنين يزيد را ستايش كن . قيس گفت : اظهار اهل نامه خود ممكن نيست ، امّا آن ديگرى خود بكنم . قوم را در مسجد جمع گردان و مرا بر سر منبر فرست تا آنچه دانم بگويم .